|
شعر
|
اگه بگم اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال ميشي برام ماه شباي بي سحر ميشي برام ستاره ي راه سفر ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 1:41 ] [ سعید ]
[ ]
این شعر که کاندیدای شعر برگزیده ی سال 2005 شده سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت انگیزی دارد :
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای ...
و تو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟!!!
This poem was nominated poem of 2005. Written by an African kid, amazing thought : "When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colored ???!!!
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 1:26 ] [ سعید ]
[ ]
شبهای تنهایی
ازآن ترسم که دیگر من نبینم رویه ماهت از آن ترسم که دیگر من نباشم در پناهت از آن ترسم اگر من را نبینی بری با کس دیکر نشینی اگر روزی برفتم از کنارت در آن سودی بود بر حال ظارت ولی گر تو بری باز از کنارم بدان من بی تو میمیرم بهارم چرا پس اینچنین با من تو کردی چرا قلب مرا آشفته کردی در این شبهای خاموش سیاهی من آن هستم که ماندم تابیایی من آن هستم که بی تو هیچ بودم من ان هستم که با تو خویش بودم من ان بودم که مسل ریشه بودم ولی آن گه تو رفتی شیشه بودم اگر رفتی و خفتی پس چرا من را نبردی مگر تو جرعه ای از شیشه ی عشقم نخوردی (سعيد صفاريان) [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 1:21 ] [ سعید ]
[ ]
گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است.
شعر زیبای حميد مصدق
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 0:49 ] [ سعید ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |